
يك دقيقه سكوت! به احترام تمام لحظه هايي كه رفتند تا بمانند.
امروز چكنويس يكي از نامه هاي قديمي را پيدا كردم!
كاغذش هنوز از آواز آن همه واژه بي دريغ سنگين بود!
از باران آن همه اشك!
چه قدر ساده برايت ترانه مي خواندم.
و چه قدر لب هاي تو در رعايت تبسم بي ريا بودند.
مي داني...؟؟؟
دُرست از زماني سخن مي گويم ،كه قسم خوردن به جان يكديگر آسان نبود...
خداحافظي هايي كه از سلام زيباتر بود...
شرط بندي هاي عاشقانه بر سر عكس هايي كه دادن وندادنشان ذوق وشوق داشت.
غروب هاي باهم بودن....
قرارهاي نقره اي....
و لحظاتي كه هنوز پنجره عشقمان آلوده به عادت نشده بود....
من هرشب پشت پنجره ام، درست مثل آن وقت ها.
يادش بخير...
هميشه قدم هاي تورا تا حوالي شمشادهاي سر كوچه مي شمردم.
بعد برمي گشتم وبه ياد ترانه ي تازه اي مي افتادم!
مي بيني؟؟؟
برگ تانخورده آن چكنويس قديمي دوباره از شكستن بغض من تَر شد!
**به سياه كردن كاغذم نگاه نكن براي سپيد ماندن دفتر غصه هايت خيلي دعا مي كنم**
نوشته شده در یکشنبه 5 مهر1388ساعت 1:52 توسط آذر
|

